|
|
بوزینه
کاوان فتحی
صحنه: درختی وارونه در عمق که به تمام ریشه ها و شاخه ها ی آن
زیر کفش و گوش کفش وصل است. در وسط صحنه یک صندوق چوبی کهنه ی رنگ و رو
رفته را می بینیم که به رنگ
سیاه است . سه فضای نوری ((تک لنز))در جلوی صحنه، در سه طرف صحنه .راست
،وسط چپ قرار دارد که بازیگر در داخل آنها بازی می کند .
مردی تقریبا 35ساله با صورتی خسته وموهای ژولیده در
زیردرخت که بالا تنه ی او نقاشی شده است .((بر روی بدن خود
بازیگر )) بر روی سینه و شکم او تصویر یک چشم بزرگ ودرپشتش تصویر یک
زخم عمیق وجود دارد .برروی سرومچ و ران های بازیگر نورهای تعبیه شده است .
بازیگربا شروع شدن موسیقی شروع به رقصی خاص می کند .درمواقعی ازاجرا
بنابرتصاویری به صورت سایه وازطریق پروژکشن پخش می شود.در داخل صندوق
نورهای تعبیهشده است ((یک نور قرمز و زرد ))
مرد:در یکی از شبهای بیست و پنج سالگیم توی رخت و خوابم دراز
کشیده بودم و داشتم نفس می کشیدم . ذهنم پر بود از سوالات زیادی که پیدا
کردن جواب برای هر کدوم از اونها ، به تنهایی من و از پا در می آورد . تنها
منبع نوری که فضایتاریک اتاقم و کمی روشن کرده بود نور ضعیف چراغ مطالعه
کهنه من بود که مدام به
دیوارهای اتاق می تابید .
ساعت پشت قاب زندگیم هنوز صفر بود.درست مثل آغاز سال سگی ! باد داشت شاخه
های درخت زیتون باغچه مونو تکون تکون می داد و از لای درز پنجره به داخل
اتاقم میومد و منو نوازش می کرد .می تونستم به راحتی زوزه های اونو درک کنم
... کاش یکی پیدا می شد و به من هدیه می داد،آخه امشب شب تولد منه،اینو
شهلا خانم پیرهمسایه مونمی گفت،مننمیدونم اون می گفت !کاش امشب بارون می
گرفت .همینطور که داشتم ذهنمو مرور می کردم به یاد مادرم افتا دم ،آخه من
هیچ وقت اونو ندیدم . ولی یک حسی یا .... چطور بگم یه تصویر روشن ازش تو
ذهنم سراغ دارم . یعنی اون چه شکلی بوده؟ نمیدونم!ولی شهلا خانوم پیرهمسایه
مون می گفت که اون صورتش گرد و سفید بوده با دو تا چشم درشت سیاه داشتم
اونو برا خودم مجسم می کردم که یه دفعه چشم به یک صندوق بزرگ چوبی کهنه رنگ
و رو رفته افتاد که یک قفل قدیمی به شکل قفلهای دوره قجری ازش محافظت می
کرد .
مرد:آخرش معلوم نشد که این صندوق چطوری وازکی به منارث
رسیده !فقط یادمه شهلا خانوم پیر می گفت وقتی که پیدات کردن این صندوق چند
متر اونطرف تر کنار تو افتاده بود که چند تا جای پای بزرگ از کنار سر تو تا
جلوی اون ادامه داشته ،روی پاها نوشته شده بود (ب)!... من نمی دونم، ولی
شهلاخانم پیر می گفت که ا ینو پرستار ت تو پرورشگاه داخل پروندت ثبت کرده
.من پروندهمو ندیدم ولی شهلا خانوم پیر دیده .
((در داخل فضاهای نوری
بازی می کند ))
مرد: ها چیه ؟ بازم خوشحالی !موفق شدی ؟ ها؟ تونستی سرشو
کلاه بذاری ومنافعت رو حفظ کنی ؟ از کارات خوشت میاد ؟ اره؟ فکر می کنی کسی
ازعهده ی تو بر نمیاد؟ نه؟ احساس غرور می کنی ؟مزخرف ! فکر می کنی مادرت به
وجودت افتخار می کنه ؟اره؟ ولی می دونی اون از داشتن پسری مثلتو سر خورده
است اون می خواد برگرده به اون شب کذایی که پدرت تورو تو رحمشجا سازی
کرد!اون می خواد نذاره که تو جا سازی بشی !
مرد:هی اینجارو ،تو هم هنوز اینجایی و ژست فکر کردنو به خودت
گرفتی ؟ لابد هنوزتو شکی ؟ ها؟ نمی دونی که کی راست می گه و کی دروغ ؟ تا
کی می خوایبترسی ؟ ترسو،تو که می دونی حقیقت چیه پس چرا معطلی ؟می دونی تو
هیچ مزیتی نداری چون نه حرفی می زنی نه کاری می کنی !همیشه با خودت کلنجار
میری ،فقط تو فکر این هستی که کی وقت خوردن غذا می رسه .هی جناب چرا یه کم
از اون ژامبون مرغ تونوبه من نمیدین؟شما که دیگه سیرشدین.می دونید
چندنفرمثل من گشنه شونه؟ حد اقل به اونا بدین.
مرد:نمیدونم به چه دلیل ولی از جام بلند شدم و به طرف صندوق
راه افتادم .شاید....شاید می خواستم بدونم داخل صندوق عکسی ،چیزی از مادرم
توش هست یا نه؟شاید هم.... خودم!.نمی دونم ولی ترس برم داشته بود،آخه منتا
اون موقع در صندوق و باز نکرده بودم . کاش می شد پرونده مو ببینم.شاید یه
توضیح یا چیز دیگه ای راجع به صندوق توش نوشته شده باشه .نمی دونم ذهنم پر
بود از سوالات زیادی که جوابی برای هیچ کدومشون نداشتمساعت پشت قاب زندگیم
فکر کنمهنوز صفربود !
مرد:ها،راستیامروزچندشنبهاست؟امروزچندشنبهاست؟چندشنبهاستامروز؟امروز،یک،دو،سه،امروز
سه شنبه است .امروز ساعت پنج
ونیم بعداز ظهربا شهلا جونم قرار دارم .اگه بتونم برم پیشش و ببینمش خیلی
خوب می شه ،اینقدر خوب میشه،الانساعتچنده؟ساعتچنده؟
....ساعت........ساعت پنج و نیم صبحه !باید برم سر کار ،آخ .....اگه امروز
می تونستم ساعت سهاز کارخونه مرخصی بگیرم ،خیلی خوب می شد .می تونستم سریع
برسم سر قرارم ،آره امروز شهلا جونم میاد پیشم ،آخهامروز تولدمنه. اگه
امروز بهم مرخصی ندن از کارخونه فرار می کنم !اگه بهم مرخصی می دادند
...وای ،وای،وای.....هنوز آرایشگاه نرفتم ،هنوز کت و شلوارم را از خشک شویی
نگرفتم خوب باید تیپ بزنم .بهتره همون کت و شلوار مشکیمو بپوشم .اح،اح،اح
همونی که مال عهد دقیانوس .ولی شهلا جونم که ازش خوشش میاد ،اون می گفت هی،
تو خوشگل و ناز و مامانی هستی وقتی هم که این کت و شلوار و می پوشی ،صد
برابر خوشگلتر و نازتر ومامانی تر می شی .... باید یه کادو هم براش بخرم .
ولی من که پول ندارم !منم دلم می خواست مثل حاج سعید گنده !کلی پول داشتم
ومی تونستم برای شهلا جونم یه ماکسی تازه و قشنگ بخرم .شهلا جونم دوست دارم
،خوب اون پیرهن سفیدم رو هم می پوشم،آره،امروز چه روز خوبیه .ولی اون
پیرهنمم که پاره است ! خوب باید بدوزمش ،نخ سوزن دارم؟سوزن نخ دارم؟ آره که
دارم ، خوب نداشته باشم ،با سنجاق قفلی درستش می کنم !کراوات هم می زنم
،اون کراوات آبیم که خیلی بهم میاد . ولی نه ............شهلا که از کراوات
خوشش نمیاد . خوب عیبی نداره پاپیون می بندم ،بهم میاد میشم شبیه جنتر
منها.......میرم پیشش و میگم سلام شهلا جونم،اونم می گه سلام . می گم خوبی
، اونم میگه خوبم، می گم عزیز دلم ،
اونم می گه جون دلم ،بعد نگاهش می کنم ، اونم نگاهم می کنه ،من
نگاهشمی کنم ،اونم منو نیگاهم می کنه ،هی نگاهش می کنه ،هی نگاهم می کنه
.بهش می گم شهلا جونم دوست دارم ، اونم می گه منمدوستدارم
...........ساعتچنده؟چندهساعت؟ ................ساعت پنج و نیم صبحه ،
باید برم سر کار
مرد:آروم ،آروم قدم بر می داشتم و بابرداشتن هر قدم به جوابی
برای یکی از سوالاتم فکر می کردم . یه دفعه احساس گرسنگی بهم دست داد .خیلی
گرسنه م شده بود ،داشتم فکر می کردم که چرا آمها با هم دیگه می جنگند ؟چرا
همدیگر و سلاخی می کنند . دیگه به این همه نمی دونم های خودم عادت کرده
بودم !حرکاتم کند ،کند شده بود ، درست مثل عقربه ی ثانیه شمار ساعتم و به
سختی نفس می کشیدم ، نمی تونستم ذهنمو متمرکز کنم . هوا داشت سرد سرد میشد
،درست مثل آغاز سال سگی . باد همین جوری می وزید و شا خه ها ی درخت بودن که
تکون تکون می خوردن .شاخه ها از پشت پنجره خیلی ترسناک به نظر می ترسیدند ،
دیگه نمی تونستمزوزه های باد رو درک کنم .من لرز کرده بودم ، لرزی
شبیهسگلرزه،اینوهمیشهشهلاخانومپیرهمسایهمون می گفت :"
پسر نچای سگ لرزه بگیری"!............
دیگه به جلوی صندوق
رسیده بودم . نمی دونم یه جوری بودم ،ته قلبم داشت تند تند می زد ،عرق سردی
سر تا پای وجودمو گرفته بود .آروم آروم آب دهنمو قورت می دادم . فقط به یک
چیز محکم و سنگین فکر می کردم که با اون قفل صندوقو بشکنم .
((بازی مرد تغییر می کند
و به زیر درخت می رود ))
مرد:هی چرا گریه می کنی ؟ هنوز که چیزی نشده ، من پیشتم .
عزیزم ،عزیزم،عزیزم .......شما ها اینجا ئینو منم اینجا ، اما من کی هستم و
شما ها کی ؟نمی دونم !نمی دونم !چرا دست از سرم بر نمی دارین؟ چرا ولم نمی
کنید ؟ از جونم دیگه چی می خواین ؟ امیدوارم که همتون لال بشین !دیگه از
جون منوما چی می خوایین ؟ تو که به همه مدیونی ، من خوابم میاد ،خوابم میاد
پدر....پدر کاش پیشم بودی ، کاش پدر به جز جا پاهات خودتو رو هم می دیدم
،دلم براتتنگ شده ،.....من
پدرمو ندیدم ((به درخت می گوید)) تو دیدی؟آخه وقتی که من دنیا اومدم ،اون
نبود ،رفته بود ،شاید هم مرده بود !آخرش هم معلوم نشد که با چه تفکری با
مادرم جفت گیری کرده بود!شاید می خواسته خودی نشون بده و نا خواسته منو به
دنیا رهنمود کرده باشه .یا شاید هم با دنیا اومدن من اون دیگه نمی تونسته
خودی نشون بده من فقط جا پاهاشو به یاد دارم......... هنوزم دنبال جا
پاهاتم .مادرم،مادرم مطمئنم
اون خیلی مهربون بوده ،صورتش گرد و سفید بود با دو تا چشم درشت و سیاه
،همیشه لباسهای سفید می پوشید ................تنش همیشه بوی خوبی می داده
. مادرم همیشه هر شب موقع خواب منو نوازش می کرد تا خوابم ببره .
مادرم....اونم موقعی که منو تو یکی از توالت های ایستگاه مترو پس انداخت
شاید رفته باشه دنبال سایه ش. منوهمون جوری ول کرده باشه !تاکجارفت؟
نمیدونم! سایهشو پیدا کرد؟نمی دونم ، نمیدونم ...کاش مادرم پیشم بود.
((به داخل فضای نوری سمت
چپ می رود و بازی می کند ))
مرد:سلام حالتون چطوره؟ خوب هستین ؟ از دوباره دیدنتون خیلی
خوشحالم ،انگار که بازم مشغول حرافی هستین؟ راستی جناب تازگی ها شنیدین که
کبوتران به جای خوردن دانه های گندم دانه های زیتون میل می کنن ! آخه اونها
رژیم چاقی گرفتن ، می خوان هر
چه سریعتر چاق و چله مامانی بشن!
((نور سمت راست))
راستی هنوز هم فکر می کنید که زن ها فقط به درد تولید مثل
می خورن ؟یا به درد این می خورند که به شبهای مردها یه سرو سامانی بدند؟
!اگه اشتباه نکنم تو یکی از مقاله هاتون نوشته بودین که بدن اونها مثل یک
زود پز عمل می کنه! گاهی اوقات غذا روخوب می پزه و نه ماهه تحویل میده !و
گاهی وقتها هم غذا رو می سوزونه و محصول رو هفت ماهه تحویل میده !خوب یادمه
که تو یکی از سخنرانی های پارسالتون فرمودین که من به وجودمادرم افتخار می
کنم چون اون زودپز خوبی بوده!
((نور وسط صحنه))
مرتیکه ی حریص وهوسران دیگه ازجون من وما چی می خواین
،چیمونده که بگین ....های های در اینماتم سرایغفلت کسی نیست که
مرادریابد و بداندکه من هیچ نمی گفتم و هیچ برای خود نمی خواستم!
مرد:کاشمیدونستمکه اون تو چی هستش ،شاید شهلا خانوم پیر می
دونست که...................... بالاخره پیداشکردم اون پتک مسی قدیمی که
ازاکبرآقایشوهرشهلاخانوم کش رفته بودم ،اونم ازیکی دیگه ،شاید هم مال خودش
بوده .اونو تو دستم احساس کردم . دیگه نمی تونستم چیزی بشنوم .مثل این می
مونه که سر تو کرده باشی زیرآب بخوای به اطرافت نگاه کنی!نمی تونستم بدنمو
حرکت بدم ، مستقیم چشم هامرو به روبه رو دوخته بودم و آروم آب دهنمو
قورت می دادم ، همه چیز برام کند شده بود . کند،کند.درس مثل عقربه
ثانیه شمار ساعتم . یعنی هنوز صفر بود !نمیدونم،به هیچیفکر نمی کردم به جز
صندوق ! یه دفعه متوجه دست راستم شدم که مدام بالا می رفت و محکم پایین می
اومد .
((بازی تغییر می کند))
مرد:ساعت چنده ؟ساعت چنده؟ ساعت سه و نیم ظهر سه شنبه است .
صاحب کارخونه مون ،اون عوضی بهم مرخصی نداد . کاش منم مثل حاج سعیدگنده یه
کارخونه داشتم دیگه مجبور نبودم از این بچه ننه مرخصی بگیرم !برای شهلا
جونمم یه خونه بزرگ و عالی با یه ماشین آخرین سیستم ویه عالمه لباس وطلا می
خریدم ،اصلا می بردمش به اون کافی شاپی که تازگیها کشفش کرده.و خود کافی
شاپ رو براش می خریدم.ساعت چنده؟ ساعت چنده؟ساعت چهار و نیم بعد از ظهر روز
سه شنبه است .الان شهلا جونم می رسه ، اونا که بهم مرخصی ندادن باید از
کارخونه فرار کنم وبپرم بیرونو یه تاکسی بگیرمو سریع برسم سر قرارم ،با
شهلا جونم اون نباید منتظربمونه.آخه اون می گفت از انتظار بدش میاد ،پولم
که ندارم.مامان.....کاش مامانم پیشمبود و برام می رفت خواستگاری
.........دلم برا خودم می سوخت.اون وقت مادرم می پرسید که:"این شهلا چه
شکلیه؟"منم می پرسیدم برای چی؟ اونم می گفت:"می خوام ببینم که به تو میاد
یا نه "، منم می گفتم :مامان
،شهلای من انقدر خوشگله که نگو .صورتش گردو سفیدبا چشم درشتسیاه که هر
موقع به من نگاه می کنه آروم میشم و خوابم می بره ، اون همیشه لباسهای
سفید،سفید، سفید می پوشه ، از لباسهاش همیشه بوی خوبی به مشامم می
رسه.......مامان،شهلای من آنقدربدنش گرمه ..........وای وای وای نباید این
حرفوجلومادرم بزنم زشته ،من که آنقدر پررو نیستم.می گفتم مامانم برام بره
خواستگاری،بهشون بگو درسته که پسرم پول نداره ،خونه نداره ،کارخونه نداره،
ولی عوضش یه دل داره به اندازه ی هفتا کارخونه کههمیشه به کارگرهاش هم
مرخصی میده، .....تو سرش یه چاه نفت داره که از چاه نفت حاج سعیدگنده هم
بیشتر نفت استخراج می کنه ،
تو رویاهاش یه خونه دارهاندازه ی کاخ الیز...ماه عسل می خوان برن
ب...ب.......فکر کنم بابام رفته باشه ب، آخه وقتی جا پاهاشو دیدم ،روشون
نوشته شده بود ب .........از یکی از همکارام پرسیدم ب یعنی چی ؟ گفت :"ب
یعنی ب" ! فکر کنم که خیلی از بخوشش می اومده ...ساعت چنده؟ساعت چنده؟
ساعت چهارو نیم بعد از ظهر سه شنبه اس ...دیگه نمی تونم تحمل کنم ، باید از
کارخونه فرار کنم الان دیگه شهلا جونم می رسه .
مرد:قفلو شکستم نفسم بند اومده بود .........ترس و لرز بیشتر
تو تنم شکسته شدهبود، کاش تو این لحظه شهلا خانوم پیشم بود
. آروم ،آروم در صندوق رو باز کردم
((تصویر بیرون آمدن آدمی
از یک صندوق به صورت سایه))
یه دفعه موجودی عجیب با یه سر و دو گوش از داخل صندوق
بیرون اومد ! اما صدام در نمی اومد . من خودمو خیس کرده بودم ، اون موجود
عجیب به نظرمی رسید . بوی بدی ازش به مشام می رسید ،صورتش برام واضح نبود.
دو سه قدم به عقب برداشتم و همون جوری خشکم زد ، می خواستم فریاد بزنماون
اروم اروم به طرف من می اومد ، یه لحظه فکر می کردم که با پتک بکوبم توسرش
.............ولی به نظرم مظلوم اومد ، اون از پنجره بیرون رفت منم
ناخودآگاهدنبالش راه افتادم . جا پاهاش یه جور عجیبی بودند ،بزرگ ، روشون
نوشته شده بود......ب اون هر چه بیشتر راه میرفت من بیشتر از اتاقم فاصله
می گرفتم .
انگار خواب می دیدم ولی نه ، می تونستم به راحتی بیداری
رو تشخیص بدم .نمی دونم چقدر از اتاقم دور شدیم ولی دیگه هیچی رو نمی دیدم
به جز چراغ های شهری رو که از دور سو سو می زدند . چراغ ها یه جور عجیبی
بودند. کم کم به شهرنزدیک شدیم .......بوی تعفن و مردگی از تمام نقاط شهربه
مشامم میرسید . می تونستم به راحتی تشخیص بدم که اونها اصلاگل آفتاب گردون
و لنگه کفش های باد رو نمی فهمند. همه چیزم به هم ریختهبود.
ذهنم،خودم،ازگذشته ام حتیاز یک ساعت قبلمم چیزی یادم نمی اومدما وارد شهر
شدیم مرد:ما چرا تعقل می کنیم؟چون عقل داریم؟ چون آسمونو داریم بو می کشیم؟دیگه نمی خوام بین توهم و واقعیت گیر کنم! باید بین بود،هست،نیست،شاید،شد،اگر یه چیز دیگه ام باشه تا مارو به هم وصل کنه و بتونیم راحت تر زندگی کنیمکجا هستند آنان که می گفتند : "همه چیز را می دانند تا ببینند که هیچ نمی دانستند و هیچ نمی فهمیدند!"............آی، آی، آی یادش به خیر نظریاتجالبی داشت. اون می گفت :"انسان مدرن از وقتی که شروع کرد اطرافشو بهتصرف در آوردن ،دچار این دور باطل شد که همه چیز و همه کس رو طبقه بندیکنه!اون می گفت : من طبقه بندی نمی کنم . به نظر من طبقه بندی یک شهوته یک شهوت خیلی خیلی بده . اون می گفت : ما داریم با ذهنیتی به دنیا نگاهمی کنیم که فقط منافع خودمونو در نظر می گیریم .مثل شما ها جناب ها !می دونید یادمه یه جایی خوندم که خوشبختی یعنی : "لذت مشترکی که حاصل یاری بی چشم داشت به دیگران است ." نمی دونم مال کی بود . ولی به نظرم حرف جالبی اومد .می دونید یه چیزی درش بود .....یه جورایی منو یاد اونمی انداخت . می دونید ، جناب ،جناب،جناب شما ها نمی تونید اینجوری فکر کنید چون اصلا به این جور کارها اعتقاد ندارین ،برای همین هم بود که با اون لج کردین ،شما هانمی خواستید بفهمین که اون چی می گفت.یادتونه که؟ اون می گفت:" ما یعنی انسان مدرن عادت داریم تکلیف هر پدیده ای رو زود مشخص کنیم .اگر هم با پدیده ای نا آشنا برخورد کردیم و از اون چیزی نفهمیدیم خیلی سریع اونو از سر خودمون باز می کنیم و در پس ذهنمون نابودش می کنیم !و برامونم فرقی نمی کنه که کی بود ؟ چی بود یا چی می خواست ! که آخرش هم......همین بلا روسر خودشم آوردیم .نکبت ها ،مزخرف ها امیدوارم که همتون لال بشین . مفت خورهای سفسته باز . می دونید اون راجع به بشر چی می گفت؟ حتما یادتون رفته پس بذارید من دوباره براتون بگم،اون درست بر خلافنظریات شما ها نظر می داد .حرافی نمی کرد . اون زیبا بود ،زیبا فکر می کرد و زیبااز خودمون به خودمون شناخت می داد . اون می گفت: در قدیم بشر دنیا می اومد و هی دنیا می اومد و مدام زیاد می شد و نمی دونست برای چی!تا اینکه کم کم فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که باید روی این کره خاکی کاری انجام بدن.اونها می خواستن دنیا رو تغییر بدن ،این بود که هدف هایی روانتخاب وتوی مسیر رسیدن به این هدف ها قدم برداشتن.خوب یهعده پول دار شدن ،یه عده هم بدبخت ، یه عده هم روشن فکر شدن و نظریه دادن . مقاله نوشتن مثل شماها جناب ها که راجع به همه چیز و همه کس حرافی کردین ، فلسفه بافتین ! یه عده دیگه هم با نظریا تشون به ما کمک کردن تا خودمونو بشناسیم وراحتر زندگی کنیم . یادتونه که ؟ اون اینها رو می گفت ؟ آره اون می گفت حالا نوبت شما هاست تا فلسفه ببافین و همدیگرو شرح بدین ،هر روز یه عدتون کهنهمیشین و یه عده تازه جای شماها رو می گیرن .تازه نوبت اونهاست که فلسفه ببافند و شما ها روشرح بدن ،رد کنند . اما یکی هم پیدا نمی شه که بگه بابافلسفه به وجود اومدن این همه فلسفه چیه ؟ یا اصلافلسفه به وجود اومدن خودشما ها چیه ؟ ولی فلسفه و شناختی که اون راجع بهش حرف می زد....
((از طرف راست به صورت
سینه خیز حرکت می کند و یک نور از طرف چپ به مرد می تابد ، سایه درخت نیز
تمام صحنه را پر کرده است ))
مرد:ما داخل شهر بودیم و قدم می زنیم . شهر خونه هاش ،
خیابونهاش ، کوچه هاشمثل این می موند که مرده باشند !اما اونجا که خرابه
نبود ، هیچ جغد شومی رو بوم خونه اش لونه نساخته بود . اما من چرا
کسی رو نمی دیدم ؟ نمی دونم اونموجود از جلو حرکت می کرد و من هم نا خود
آگاه هنوز دنبالش راه می رفتم !
شهر یه جورای آشنا به نظرم می اومد ولی یادم نمی اومد که
اونجا کجاست !فقط اینو میدونم که اونجا خیلی غریب بودم ، به جلوی یک خونه
ساکت وساده و آروم رسیدیم . که یک درخت زیتون جلوش قرار داشت !داخل خونه
تاریک بود تنهاکور سوی ضعیف چراغ مطالعه کهنه ای رو می دیدم که دایم به
دیوار های اتاق می تابید . در باز شد اون به داخل رفت منم به دنبالش راه
افتادم ، یه جوری بودمولی دیگه نمی ترسیدم ، می تونستم به راحتی صدای
ضربان قلب مو بشنوم.اونجا آشنا به نظر می اومد ، کم کم بعضی چیزها داشت
یادم می اومد ، یعنی ساعتم هنوز صفر ؟ نمی دونم ، ولی فکر کنم هنوز صفر
باشه ، یه دفعه
((تصویر عده ای که برای
او دست تکان می دهند به صورت سایه))
چشمم به افرادی افتاد که اونجا ایستاده بودند و من لبخند
می زدن . دیگه همه چیز یادم اومده بود من اونارو می شناختم . شهلا خانوم
پیر همسا یه مونکه هفت سال پیش مرده بود! اکبر اقای شوهرش با اون پتک
قدیمیش که هشت سال پیش می گفتن دیونه شده و بردنش تیمارستان !من از اون
موقع دیگهندیده بودمش ، پرستار پرورشگاهم.همه اونجا بودن ، اونا به من
احترام می ذاشتن و مدام لبخند می زدند ، این بهترینهدیه تولد بود که تا به
حال گرفته بودم . خوشحال بودم چون شهلا جانم پیشم بود. اون موجود گوشه ای
ایستاده بود و ما رو نگاه می کرد صورتش برام واضح نبود ولی خیلی مظلوم به
نظر می رسید . داشت گریه می کرد ، یه دفعه همه ساکت شدند ،سرم رو بر
گردوندم ، چشمم به یه خانم زیبا باصورتی گرد و سفید با دو تا چشم درشت سیاه
افتاد . که روی صندوقی کهنه و رنگ ورو رفته نشسته بوداون سر تا پا سفید
سفید پوشیده بود و به من نگاه می کرد اون به من لبخند زد ،جلو رفتم وکنارش
نشستم ،اون دست منو گرفت و نوازشم
کرد، یه بوی خوبی از لباساش به مشامم رسید ، همینطور که نگاهش می
کردم . کم کم چشمام سنگینشد، داشت خوابم می گرفت ، سرمو گذاشتم رو پاهاش ،
آرامش کامل به سراغماومد ، دیگه برام فرقی نمی کرد که ساعتم صفر یا ده
،این کاملترین و بهترین حسی بود که تا حالا داشتم ، اون آروم ،آروم منو
نوازش می کرد و من می تونستم به راحتی نوازش کردن های اونو درک کنم ، هیچ
دغدغه ای نداشتم حتی به جوابی برای سوالاتم فکر نمی کردم ، کم کم خوابم
برد.
((در وسط صحنه و خود را چنگ می زند
))
مرد:ساعت پنج و نیم بعد از ظهر روزسه شنبه اس چرانمیومدی
شهلا؟ ساعت شش و نیم عصر سه شنبه اس چرا نیومد شهلا ؟ ساعت هفت و نیم
غروبسه شنبه اس چرا نیومدی شهلا؟ ساعت نه و نیم شب سه شنبه اس چرا نیومدی
شهلا؟ ساعت پنج و نیم بعد از
ظهر روز سه شنبه اس چرا نیومدیشهلا؟ من خودکشی می کنم شهلا،این دفعه هم مثل
سه شنبه های دیگه بازم نیومدی شهلا ؟ چرا؟ فکر کردم اون نامه ات دروغه که
توش نوشته بودی من از ایستگاه مترو میرم دنبال سایه ام ، تا کجا رفتی ، کاش
منو هم با خودت می بردی من که تا حالاسایه مو ندیدم !ببین اومده بودم با هم
بریم ب .........همه وسایلموهم آوردم .(( اشاره به صندوق))ریخته
مشون تو این،کاش منم مثل حاج سعیدگندهتوی سفارتخونه ها آشنا داشتم و می
تونستم به راحتی ویزامونو بگیرم و ازم پولنمی گرفتن ،کجای شهلا من
تنهام......دیگه به چی دل خوش کنم. می خوام بیامخواستگاریت ، دیگه هم
کارخونه نمیرم ، می تونم همیشه هم پیشت باشم.شهلا هفته دیگه هم میرم
فروشگاه لوازم دست دوم و برات یه ماکسی تازه و قشنگ می خرم ، شهلا اومده
بودم با هم دیگه بریم به اون کافی شاپی که تازه گیها کشفش کرده بودی . می
خواستم با هم چاه نفتمونو افتتاح کنم . چرا رفتی شهلا ، این چیه به زیر
کفشهام چسپیده ؟ چرا روی جا پاهام نوشته شده ب؟ دیگه نمی خوام کسی رو ببینم
.
((مرد بر روی صندوق نشسته و با
استفاده از چراغ های که در اول به بدن اووصل بودن خود را نشان می دهد و با
گفتن هر دیالوگ یک چراغ را به گوشه ای پرت می کند ))
مرد:یه دفعه چشم هام رو باز کردم . خودمو بالا تپه ای نسبتا
بلند دیدم ! همه چیز تاریک شده بود !درست مثل پایان سال سگی ، سقف آسمون به
یه وجبی سرم رسیده بود! باد داشت خاک های اطرافمو به صورتم می سابید. دیگه
نه ازون خونه ساکت و آروم خبری بود و نه از اون شازده خانوم ! کاشکی نمی
خوابیدموهمون جا پیشش می موندم.اون موجود مثل دفعات قبل کنارم ایستاده بود
وگریهمی کرد .به پائین تپه
نگاه کردم اونجا شبیه یک قبر ستون بود! قبرهاش شبیهکو ه های بلندی بودنکه
تا حالا پوسیده شده بودن !به پائین تپه رفتم ، روی هیچ یک از قبر ها اسمی
یا دسته گلی نبود!فقط روی همه ی قبرها نوشته شده بود .....ب...ب....یه دفعه
((تصویر حمل کردن تابوت بر روی شو نه های چهار نفر))یک دفعه عده ای
رو دیدم که روشونه هاشون صندوقی چوبی، کهنه و رنگ و رفتهرو حمل میکردن
!نمی دونم چرا به طرفشون رفتم . مرد:چرا دست از سرم بر نمی دارین ؟ اون که دیگه مرده! منم که با کسی کاری ندارم دیگه ام قول میدم که به جوابی برا سوالاتم فکر نکنم !چرا لال مونی گرفتید؟از رنج من چی به شما ها می رسه ؟چرا ولم نمی کنید؟ ها؟می دونید......اون خوب شما هارو شناخته بود .خیلی خوب!یادتون که؟ ها؟ حتما یادتون رفته!پس بذارین من دوباره یادتون بندازم . اون راست می گفت که انسان اشرف بوزینه هاست !می دونید چرا؟ چون هچ بوزینه ای دست به قتل عام و تجاوز نمی زنه به جز انسان ! هیچ بوزینه ای درخت ها رو قطع نمی کنه بجز انسان !هیچ بوزینه ای به زن و ناموس بوزینه ای دیگه طمع نمی ورزه بجز انسان !هیچبوزینه ای دروغ نمیگه و سر بوزینه های دیگه کلاه نمیذاره بجز انسان ! هیچ بوزینه ای پشت سر بوزینه ای دیگه حرف نمی زنه بجز انسان ! هیچ بوزینه ای وعده وعید نمی ده و عمل نکنه بجز انسان ! پس ما اشرف بوزینه ها هستیمقربان .
((نور داخل صندوق روشن))
مرد:خسته ام،من بریدم ،دیگه طاقت ندارم.توروخدا
بذارینبرمخونه،الان شهلاخیلیوقتهکه منتظر و......
مرد:اون...اون...اون اصلا دروغ می گفت !اون اشتباه می کرد!
من مثل اون نیستم!اون پست بود ،رذل بود! اون مارو فریب می داد ! اون حرافی
می کرد و فقط اونبوزینه بود ! کاش مادزم پیشم بود .یا پدرم می
اومدو...خیلی دلم گرفته جناب مندیگه هیچی ندارم ، من الان خیلی وقته که
اینجام . تورو خدا بذارین برم ، خواهش می کنم، هر کاری بگین براتون می کنم
. به پاتون می افتم ! آقایون شهلا خیلی وقته که منتظرمه!خیلی دلم براش تنگ
شده ، تورو خدا بذارین برم . هر کاری کهبگین براتون می کنم !
میخواینبراتونبرقصم؟ها؟((مانند صحنه یاول شروع به رقصیدن می کند
البته داخل صندوق .موسیقی و تاریکی)) |