|
احمد شاملو
سفر
درقرمزغروب،
رسیدند
ازکوره راه شرق،دودختر،کنارمن.
تابیدهبود و تفته
مس گونههایشان
ورقص زهره که درگود بی ته شب چشم شان بود
به دیارغرب
رهآوردشان بود.
وبامن گفتند:
"- بامابیابهغرب!"
من اما همچنان خواندم
وجوابی بدانان ندادم
وتمام شب راخواندم
تمام خالی تاریک شب راازسرودی گرم آکندم.
[]
درژاله بارصبح
رسیدند
ازجادهی شمال
دودختر
کنارمن.
لب هایشان چو هستهی شفت آلو
وحشی وپرترک بود
وساق هایشان
بامرمرمعابد هندو
می
مانست
وبامن گفتند :
"- بامابیابه راه..."
ولیکن من
لب فروبستم زآوازی که می پیچیدم ازآفاق تاآفاق
وبرچشمان غوغاشان نهادم ثقل چشمان سکوتام را
ونیم روزراخاموش ماندم
بهزیربارش پرشعلهی خورشید،نیمی ازگذشت
روزراخاموش
ماندم .
[]
درقلب نیم روز
ازکوره راه غرب
رسیدند چند مرد...
خورشید جست وجو
درچشم هایشان متلالی بود
وفک شان ،عبوس
باصخره های پرخزه می مانست.
درساکت بزرگ بهمن دوختندچشم.
برخاستم زجای، نهادم بهراه پای،ودرراهدوردست
سرودم شماره زد
باضربههای پرتپشاش
گام هایمان را.
[]
برجای لیک،خاطرهام گنگ
خاموش ایستاد
دنبال ما نگریست.
وچندان که سایهمان وسرود من
درراهپرغبارنهان شد،
درخلوت عبوس شبان گاه
برماندهگی و بیکسیخویشتن گریست .
1330
|