رنگین سخن گمان نبری خویش را کلیم
کز خامه ءبریدهزبان،خون چکیدهاست
کلیم
کاشانی
برهوا می افکند هر دم کلاهی از حباب
قطرهزینشادیکه دریاحالاوپرسیدهاست.
منکه باشم کزچومن بی قدریاد آوردهای
نامهازننگهمینمعنی بهخود پیچیدهاست.
سایهام راعارمی آید که افتد برزمین
آفتاب التفاتت تا به من تابیده است .
ازتفاخرآنچنان سررا به گردون بردهایم
کاسمان با ناخن ماه نواش خاریده است.
درفراقت جان غم فرسودهای دارد کلیم
گربه پای قاصدت نفشاند ادب ورزیدهاست.
صائب تبریزی
اگرنه " مد" بسمالله بودی تاج عنوانها
نگشتی تاقیامت نوخط شیرازه،دیوانها
نهتنهاکعبهصحراییاست،داردکعبهدلهم
بهگردخویشتن ازوسعت مشرب بیابانها
بهفکرنیستی هرگز نمیافتند مغروران
اگرچهصورت مقراضلادارد گریبانها
سرشوریدهای آوردهام ازوادی مجنون
تهی سازید ازسنگ ملامت جیب و دامانها
حیات جاودان خواهی به صحرای قناعت رو
کهداردیادهرموری درآن وادی سلیمانها
گلستان سخن را تازهرو دارد لب خشکم
که جزمن می رساند درسفال خشک،ریحانها؟
نمی بینی زاستغنا به زیر پا ، نمی دانی
کهآخرمی شود خارسردیوار ، مژگانها
کدامین نعمت الوان بود درخاک غیرازخون
زخجلت برنمی دارد فلک سرپوش این خوانها
چنان ازفکرصائب شورافتادهاست درعالم
کهمرغان این سخن دارند باهم درگلستانها
مهحوی
(الایاایهالساقی ادرکاسا وناولها)
بنورمی توبازافروزشمعکشتهدلها
بیابگشابیک لب وانمودن عقدههای دل
بیا ای زیرلب خندیدن تو حل مشکلها
توبحرنورحسنیخوشبودگاهیبشکرانه
بموج جلوه بنوازیتولبخشکانساحلها
جگرخونگشتنوازخودگذشتن،خویشتنکشتن
رهعشقاست،دارد این مقامات و منازلها
توانگرتاتوانداریبکوش و گوش کن این پند
بشکرچشم بینا،گوشه چشمی بسائلها
بمردن کم نشد بیتابی عشاق چون مجنون
کهخاکش درلباس گرد گردد گرد محملها
خمار رنج دنیا را ز"محوی" دفعش ارخواهی
(الایاایها الساقی ادر کاسا و ناولها)
حافظ
نوش کن جام شراب یک
منی
تا بدان بیخ غم
ازدل برکنی
دل گشاده دارچون
جام شراب
سرگرفته چند چون
خم دنی
چون زجام
بیخودیرطلیکشی
کم زنی ازخویشتن
لاف منی
سنگسان
شودرقدمنیهمچوآب
جمله رنگ آمیزی و
تردامنی
دل به می دربند
تامردانهوار
گردن سالوس وتقوا
بشکنی
خیزوجهدی
کنچوحافظتامگر
خویشتن درپایمعشوق
افکنی