|
مریم نامداری
وقتی دیگر
سرایش بوسهای را
باسازعشق
تعجیل داشتیم و
چه خیس در
تیررس باران
چشمها
سرودیم:
ترانه سکوت را.
ما
چه تنها
درازدحام تن ها
تمنا را
به بال کبوتر نگاه
سپردیم و
چه آسان
هماغوشی را
به فراموشی
وانهادیم.
تا شاید وقتی دیگر...
شاید....
********
باگلوی زخمیم
ترا
نه
ترانه خوانم
نه
دشنام گو.
فریاد من
فر یاد و
آوازم
آه و آزی
به تحسین
دیرینه "شک" م
در
باور شکست.
********
در ازدحام تن
ها
تنها ماندیم
و...
نه گاه نگاه
ماند و
نه تاب گفتگو.
**********************************
غریبه شفقی
مرگ جاریست
و هق هقی که می افتد از جیب
سوراخ مسکینی
مرگ جاریست
در رودی
و تصویری که برمیگردد
از تشییع عکس ماه مغروق در آن
مرگ جاریست
در فرودست
شاعری نوشید جرعهای با
اشتیاق
زنی که
اختصار میخک بود.
***********
کسی هست
و ارتش چراغهای خاموش
کسی هست
و تنها صحابهی میخک
میگوید تو ببار من اتفاق میشوم
میگویم :
مجسمهی باد را برایم میسازی ؟
*************
طاقچه پر از کلمات ممنوع
گهواره در جنبشی پر شتاب
و طفلی که گویا خواب می بیند
در فاصلهی دو هیچ میدود
وزش ظلمت را میشنوم
فانوسی را میبینم که فقط شبها دوستش دارند
وزش ظلمت را میشنوم
جیرجیر درها
و دیواری که
رهایی را در ریزش می بیند
رویایم را می آزارد
کوچکترین رویا را برمیدارم
در دالان تاریک، دو لحظهی سرد بر تنم میلغزد
باید بروم
پیچکی با
خشوع پاهایم را می بوسد
و بیدی پشت آن سوراخ مسدود ، نگران میلرزد
وزش ظلمت را میشنوم
باید بروم ،باید
بروم
رسیدنی مرا به خود میخواند.
|